این یه نمونه مطلبی که سمیرا تو وب مشترکمون گذاشته

چه قدر خوب روز سه شنبه ساعت چهار بعد ظهر وقتی که الهام امد  منو از خواب بیدار کرد و قتی صدا شو شنیدم پریدم بغلش چه قدر شبش خوش گذشت وقتی باهم انگور می خوردیم.

یادش به خیر وقتی به الهام  می گفتم الهام پاشو بیا خونمون که وقتی دقایق آخر امد بابام گفت بریم گریه کردمو الهام امد...یادش بخیر شبش تا ساعت یک بیدار بودیم قرار بود نخوابیمو درس بخونیم که از خستگی نفهمیدیم کی خوابیدیم...
یادش بخیر فرداش باهم خونه رو تمیز کردیم و بعد ظهرش ب دوستای من زنگ زدیمو الهام  باهشون صحبت کرد بعد ظهر باهم رفتیم بستنی گرفتیمو خوردیم .
اما شبش بد بود عمه ام که امد گفت ما امشب میریم خونه ی مادر جون الهام گریه کرد من فقط دوس داشتم فکرکنم وقتی که داشتن می رفتن به عشقم دو تا گل دادم بوسیدمش رفت وقتی رفتن رفتم خوابیدمو پتو رو روی خودم کشیدمو گریه کردم که بابام امد بیاد حر فای الهام افتادم که حساب کردیم باز 19 روز دیگه هم دیگه رو می بینیم  الهام گفت خیلی دیر می گذره الهام عاشقتم 
/ 0 نظر / 5 بازدید